می بینی
میبینی عزیز دلم
دیگر نوشتن نمی دانم،خواندن نمی دانم
زیبا، تنها مفهوم؛ از توست همین.
زیبا نمی شناسم.
بی تو من اینم که خسته!
بی تو من اینم نزار!
بی تو من اینم بریده!
بی تو من اینم که هیچ!
هیچم هیچ....
دلی دارم به سودای عشق می دود ومی رود
وبازسرخورده وخجالت کشیده پیش توبرمی گردد...
صدهزاربارازرفتن ودویدن ونرسیدن گفته ام وشنیده است
اماچه کند؟!
"وقتی نیستی نه هست های ما چنانکه بایداست ونه بایدهای ما...."
دلم خجالت کشیده پیش تو ایستاده
عزیزدلم
دلم خجالت کشیده پیش تو ایستاده
قبولش می کنی؟
عزیزدلم؛
آرامم کن مثل همیشه
قبولم کن مثل همیشه
بپذیرم با همه خستگی وبریدگی
تاثانیه ی بی قراردیگر شاید که دوباره عاشق شوم.....
پ.ن:خدایا
من از تو فقط تنهایی میان انبوه جمعیت رو میخوام...
امشب تمام جـــــان و تنم درد می کنـــــــد
اصلا زبـــــــان حرفــــــــــــ زدنم درد می کنــــد
این دل اگر شبانه بمیـــرد عجیـــــب نیست
شبــــها همیشه غمــــــکده ام درد می کنــــد
گر دلبــــــــــــری زکار خط خوشش نبود پس
چون من ننالم از این جان که همی درد می کند
گر پرسی از همان همه هجری که زهر شد
این را بدان که عشق من اکنون درد می کنـــــد
*پ.ن:این متن ازوبلاگ "هویت وفتنه ی جهانی(تفکرات بلندبلند)"گرفته شده.
**پ.ن:خسته شدم بس که این چندوقت گفتم نمیدونم....
***پ.ن:این پست رو باید با پست های
"من این احساس رو از مجنون گرفتم" و "تاهنوزعاشقم تاهنوزصبرمیکنم" و "گریه مجنون دلم" و "ا...ن...ت...ظ...ا...ر" و "رازآفتاب گردون " سنجاق کرد!
درست مثل زمینی که آفتاب ندیده!!!
یاشاید هم مثل آفتاب گردانی که آفتابش را گرفته اند!!!
راستی وقتی گل های آفتاب گردون زمان چیدنشون میرسه...وقتی زمان جدایشون با آفتاب میرسه چه
حالی دارند؟؟!!!
شاید اصلا برای آفتاب فرقی نداره!!!
شاید فقط به روشنی خودش فکر میکند!!نه پژمردگی یک گل...!!!
این روز ها من وآفتاب گردون ها باهم رفیق شده ایم!!!
معنی سکوتشان را خوب میفهمم!!!
سکوتی که شب هایشان فراگرفته ونگاه هشان رو به زمین دوخته اند تا مبادا خیرگی ماه روشنی
خورشید را از دلشان ببرد!!!
چه کسی میداند شایدثمره ای که از آفتاب گردون به اسم تخمه میشناسیم...
اشک های خشک وتنها دارای آنها برای آفتاب باشد...
اگه روزی آفتاب این راز رابفهمد چه میشود...!!!
پ.ن :حسابی درگیرم...
انقدرذهنم مشغوله که وقت کم میارم....
ازدیشب که اومدم همش میترسم مامانم بپرسه نظرت چیه؟؟!!! تصمیمت رو گرفتی؟؟!!!
ومن چیزی ندارم برای گفتن:جزاینکه بگم:
نـــــــــــــــــــــــــــــه!!!! حتی درموردش فکرهم نکردم............
**پ.ن:خدایا خودت کمک کن!!
خدایا توان فکر کردن ازم گرفته شده...!!!
خدایا خودت کاری کن این چندوقت قرارهیچ مهمونی گذاشته نشه!!
برای بغض کردن و نباریدن!!
شاید هم،من وهوا هم پیمان شده ایم
برای سرد شدن ودر جا زدن!!
ویا شاید هم، من وزمان هم پیمان شده ایم
برای رفتن ونرسیدن!!
انگار من وتو...
من و تو هم ،هم قسم شده ایم به اسم هم...
تو قرار من ومن بی قرار تو...!!
دلم به گلایه نمی رودچرا که هر چه هست از دلم هست
تومهرت بر خشمت غلبه دارد!!
وقتی نگاهت را به من میدوزی وبغضت را می خوری...!!!
می گویم:
حالم خراب است!!
با همه سختی روز گار کنار می آیم جز دلتنگی تو
نگاهم خیس است واماباز دلم نا آرام
خودم هم نمی دانم چه شده است مرا..!!!
جاده ها هم از پای در آمدند از این همه انتظار
واژه ها را در قفس ریخته ام
بال هایم را به زنجیر کشیده ام،
یک دست را جلوی دهانم می گیرم
وبغضم را فرو میخورم
ودست دیگرم را در یخ فرو می برم
که نشود غیر از تو کسی دلیل این غم را بداند
قرار بی قرارمن
صدای تپش های قلبم...وآتشی که وجودم را میسوزاند
وبازه هم لبخند بدون غرضی که به دلم مهمان شد
ونگاه معصومی که مرا به آن شب مهتابی میبرد
به شبی مهتابی با کوله پشتی سیاه بردوشش
اصلاشایدآن شب مهتابی نباشد
وآسمان ازچشمای توست که نورانی شده است
نمی شوددوستت نداشته باشم
بلندمرتبه ای آنقدربلند که دست های کوتاه من به تونمی رسد!
دست های بلندتو خوب میتواند دست مرابگیرند
کاش دستم رامیگرفتی کاش...!!
......................................................................
پ.ن:ادامه مطالب تنهابرای توست...
ادامه مطلب...
ابری
دلتنگ
خیس
چشمهایم قرمز
تو حالت چه طور است?!
به اینکه امروز برای چندمین بار جدا کم آوردم،دیگه نفسم بالا نمی اومد...
به مهمونی به اجبار دیشب که نه راه پس داشتم ونه راه پیش!!!
به حرفا هایی که بداهه سر زبونم می اومد ومیگفتم به دردی که داشت قفسه سینه ام رو از جا میکند...
به فراموشی که بدون غرض باهاش مواجه شدم و....
به اینکه این چندروزه از سراجباررفت وآمدم توی قسمت فرهنگی یا بهتر بگم (امورغیرفرهنگی)
دانشگاه زیاد شده بود وهر دفعه که میرفتم حالم بدتر از دفعه قبل میشد!!!! آخرشم امروز نفسم رو بند
اورد،وقتی بازم مجبور شدم که برم!! تا سالن رو برای چهارشنبه بگیرم...
امروز از اینکه دانشجو شدم پشیمونم!!!
از اینکه میبینم ونمیتونم چیزی بگم یا کاری کنم خسته ام!!!
از اینکه یادمون رفته وظیفمون چیه!!!خسته ام!!
خودمونیم عجب صبری داره خدا!!!
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود
گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد
گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود
گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد
.........گاهی آرزو میکنم ای کاش
دلی نبود تا تنگ شود
تا خسته شود
تا بشکند...
خدای من!
برایت از سکوتت میگویم
هیچ میدانی از سکوتت میترسم
سکوتی که نمی دانم علامت چیست؟!
دلم بامن کنارنمی آید
گلویم بدجورهوایست
بغض...!! تنهاشده رفیق لحظه هایم!
واشک هایی که پهنای صورتم راخیس کرده است!
ازآن روز برایت میگویم...!!
ازآن روزی که لبحندمیهمان دلم شد!
از آن شب مهتابی که نگاه به نگاهم مهمان شد!!
از معصومیت نگاهی که به سنگ فرش زمین دوخته شده است ومرا....
از بیقراری وخستگی دلم برایت میگویم
ازچشمانی که برایشان فرقی ندارد کجایند...!!
خانه...وخیابان و...دانشگاه و...شاید هم روزی مقابل نگاهت!!!
که فقط خیس میشوند...لبریز میشود اشک هایی که برای توست...
مخصوصا شب قدرش...
اهی دل مرا به کجا ها که نمیکشانی...!!!
یاد یکی دو هفته قبل ماه رمضون افتادم که برای دعای کمیل رفتم گلزارشهدا...سرقبر شهید اخوندی!!!
دلم بد جور کربلا میخاست...بدجور!!!
اون شب خداروقسم دادم شهید اخوندی رو واسطه کردم که تا قبل شب های قدر طلبیده بشم...
که شب تولدم..شب قدرهوای نجف دیونه ام کنه...!!!
اما نشد...
روزهجدهم ماه خدا که اولین شب قدر بود بازم رفتم گلزار..روبه شهید اخوندی کردم با بغض که توی گلوم
بود واشکی که توی چشمام بود گفتم:دمت گرم این بود قرارمون شب قدرم اومدو....
شب که رفتم احیاداشتم جوشن کبیر رومیخوندم توی حال وهوای کربلا بودم که یه دفعه گفتن بیرق گنبد
اقام ابوالفضل واربابم امام حسین رو اوردن تو مجلس...
های کربلا...
گفتن بیرق اقام ابوالفضل توقسمت خانما بازمیشه وبیرق اربابم حسین هم تو قسمت اقایون....
ناخداگاه بلندشدم ایستادم...بیرق گنبداربابم جلوچشام داشت باز میشد...
السلام علیک یا اباعبدالله...
حال وهوای کربلابدجورمستم کرده بود...چشمام امونشون بریده شده بود...که یه دفعه دوستم زد بهم که
بالای سرت رو...
یاابوالفضل...السلام علیک یا ابولفضل العباس....
بیرق اقام دقیقا بالای سرم...
و گوشه سجاده دلم
و باران...باران...! که نام توست!!
وراه نجات من!
و باد كه پيغامم را بدستش ميسپارم و نوازشت را برايم مي آورد
چقدر حالم هم نام اسمت میشود..!! بارانی
نميدانم خاصيت نگاه تو بود
به يك باره هرم نفس هايم تو را ميخواندند
وقتی كلامت را به زباني ديگر نشاندی تا آرام آرام دل مرا به سجده ات برد
و حرفت را در گوشش زمزمه كردی تا فریاد بزندو بگوید
وقتی از لحظه های بی هوای تو نفس ميگيرفتم
از نگاهایی که تورا ندیده بود
وراههایی که انتهايش ردنگاهت را نميديدم
می دانستی که باحرف هایت به سکوت می رسم ! به باران
حالا تنها نگاهم را به نگاهت دوخته ام..!! مبهوت...!!
اشک پهنای صورتم را گرفته است...نفس هایم به شمارش افتاده...!!!
خودم هم نمیدانم در من چه خبر است!
حالم نه مثل همیشه هست؟؟!! نه نیست!
دستم به گلایه نمیرود هرچه هست از دلم هست...!!!دلی که دل نبود
برایت میگویم:
از بال های به زنجیر کشیده ام
از گل های باغچه ای که ندیدمشان...از باران و... از دل تنگي و فاصله...
وتنها ذكر لب ها شده نامت
سبحانک یا لا اله الا انت...
میگویم دوستت دارم
دستهایت را تنگ تر بگیر تا به احترام تو قلبم سکوت کند
نگاهم را به نگاهت میدوزی
صدایت را بلند میکنی ومیگویی سال هاست که چشم انتظار ذكر لبهايت بودم!
میگویی باید پرید بودن بال..بدون پر!!
میگویم من که حرفی نزده ام تنها....!!!
تومعصومانه با چشمان سبزت نگاهم میکنی..!!
باران تند تر میشود..!
زیر باران تیمم میکنم!!نماز جماعت برپا میکنی!!من و تو...
وحالا یک سال است که ما باهم نماز جماعت میخوانیم!!!
در این هیاهوی دل طوفانیم گمشده بودم
وقتی تشنه ی قبر دوردانه ات شده بودم!!
آرام گرفتم... تنها پرچم ضریحش را سقف دلم کردی!!
هوای آسمان ضریحش نفسهایم را به شماره انداخته بود
نم نم گریه های پنهانیم تنها راه راه تو را نشانی میگرفت
رد نگاهت روشنای راهم شد
نجوای دلم.. حدیث آرزو هایم را با اشک های دلتگیم راخواندی....!!
نه اصلا اجابت کردی!!
حالا اینجا من یک دست کتابت را بر سرم گذاشته ام
دستی دیگر را بر قلبم مات و مبهوت و بی اختیار سلام میدهم
نفس هایت دوباره زنده ميشوم در اين شبهاي زندگی
عاشق ميشوم
دلم را مخصوصا پیش تو جا گذاشته ام.. بگذار تابان بشود دلم تا سالي ديگر....
یاحبیب من لا حبیب له...
جزدرخونت توبگوکجابرم؟؟
بی قرارتم ای همه قرارمن
توبی کسیام عشق تو تبارمن
عشق اول وآخرمن سایه تو روسرمن
ای همه باورمن ای کس وکارم
آّه
به تو مدیونم به نگات به همه عاشق کشیات
میزنه دل سر به هوات تا تو رو دارم
جای تو توی دل شکست ست، اسمت کلید همه ی درای بست ست
وقتی دلم از زندگی سیره، یاد تو مرهم واسه ی دلای خست ست
من سرگردنو ببین اشکای پنهونو ببین
غربت مهمونو ببین تو پناهم باش..!!
آّه
دستای خالیمو ببین بی پر و بالیمو ببین
گرفتاریهامو ببین تکیه گاهم باش...
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی: غزل بگو،غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست
فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است
ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
ساعت را نگاه می کنم نه وقت نماز نیست
صدایش شبیه فریادست
شبیه صدای پدربزرگم
تاج بندگی (چادرم)را روی سرم میگذارم وبه راه می افتم
ازخیابان ها میگذرم
ازهمه خاطرات بچگی که درذهنم مرور می شود
اماهنوزصدای پدربزرگم درگوشم می پیچد
همان صدای مهربان ونافذی که ازتوبرایم می گفت
همان صدایی که گاه مرامیخواند تا درمقابلت بایستم...!درخانه ات..!!
می گفت:بایدهمیشه نمازت را در خانه اش بخوانی..حتی نماز صبح را...
صدای الله اکبرش درگوشم می پیچد...همان صدایی که مرابه مشاعره دعوت می کرد تا بهانه ای شود وازتو ومولایت برایم بگوید...
به اطرافم نگاه می کنم...!
بسم الله
دوباره به مهمانی خدا دعوت شده ای....اعتکاف و....!!!
روی دیوارحیاط دانشگاه
صدای اذان پدربزرگم امان دلم را بریده ...الله اکبر
دلم راعاشق ترمی شود به تو
پدربزرگم میگفت:
هروقت دلتنگش شدی نمازعشق بخوان...!!
وفریاد میزنم....
آهای حضرت معشوق دلتنگت شده ام....دلتگ تو وچشمان سبزت!!
نمازم رامی بندم ونیت عشق میکنم...برای تو که دلم دربندت است!!
وامشب وعده مهمانی توست!!
امشب بایدبیایم...خانه ات...به مهمانی ات...دعوت شده ام....دعوتم کرده ای!!!
باصدای الله اکبر پدربزرگم که نیست اما فریادش در گوشم می پیچد..!!
دلم بی تاب است...
انگار آماده نیست...می لرزد...می ریزد...میتپد...اصلا حالش دست خودش نیست!!
نگاهم بی قرار شده است
چشمانم بی اختیار خیس میشود
این بار دگرحساسیت فصلی نیست!!!!
شوق است...!!!شوق مهمانی تو...شوق دیدارت...!!
تویی که هستی
قدم به قدم
نفس به نفس
آسمان به آسمان
اما باز دلم بی تاب چشمان سبزت شده است...
همين حوالي سرزميني كه نگاهم ميكني...
آن هم و قتي كه پس از روزها چشم انتظاري كه فكر دلت را با دلت همساز كرده اي...
كه بنويسند....كه هر آنچه دل را خسته كرده بگويد...
اما آنقدر ازدحام اين اتاقك هاي كوچك و بزرگ ذهنت را خسته ميكند كه ناي نوشتني
برايش نمي ماند...
آنقدر خيابان شهر طوفان به پا ميكند كه چشمانت را بايد ببندي....
نميدانم اين روزها دل با هواي طوفاني دوز بازي ميكند...
برد را هم به نام خودش ميزند...
حس انگار هم ريشه اي اش را پيدا كرده...
"حس و حسادت " چه واژ هاي غريبي...
چه بد سليقه شده حس اين روزها...! ! !
ميان هياهوي دلم لهم ميكنند همین دو واژ ه ی کوچک.......
آنقدر بيرحمانه و يواشكي در وجودت نفوذ ميكند كه كار دستت ميدهد....
آنقدر كه ابروان مهربانم را به كرشمه ي ماه شبيه ميكند....
خداي من....!! اينجا بدون اذن من چه شده است؟؟؟
چه خيالاتي دارند آن دو واژه ي غريب...؟؟؟!!!
چه خواب شومي كه شبانه رويايم را ميربايند باز هم يواشكي....
و آنقدر چشمانم را خسته ميكنند كه مدام تا آفتاب نگاهشان نكند بسته نميشوند....
نميدانم بايد كمي بيشتر،نه بيشتر تا عمق وجودم، با تو بگويم...
از نگفته هايم كه بيهوده است.... ميداني. ...
پس حرفي نيست.... تو برایم بگوووو...
آري تو بگووو اين دنيا ميان اين هياهو كسي به تو فكر ميكند...؟؟؟
يا به شكستن دل بنده ات......؟؟؟
نوشته:قاصدک...
بازم حرف من:
قاصدکم توی این روزهاکه حال دلم پریشونه مثل فرشته ای که خدا از آسمونش برام فرستاده تا بشه سنگ صبور دل تنگ صبورم باشه...
تمام ناگفته های دلمو از حرف های دست وپای شکسته ام میفهمه..از سکوت قلبم..وشروع به نوشتن میکنه...
نوشته هایی که توی تک تک کلمه هاش حرف های نا گفته ی دلم رو میشه پیدا کرد...
آسمان بد جور دلش گرفته بود
هواي باريدن داشت... چند روزي بود كه از آدم هاي شهر دلش گرفته بود
تنها صداي شكستن دل مي شنيد
چند روزي بود كه خنده ات را نديده بود
بايد ميباريد... ديگر ناي بغض كردن نداشت
ديگر تاب نداشت چشمان غبار گرفته ات را ببيند
آسمان بد جور هوايي شده بود
شايد باريدنش اجابت خواسته ي دل تو بود
آري... نوازش گونه هايت تنها از او بر مي آمد
به اصرار خورشيد آمده بود... ابر
گفته بود هر چقدر تابيدم حال دلش آفتابي بشود... نشد
تو برو باراني شدن ميخواهد
نميدانست... قاصدك هم باراني شدن ميخواست
نميدانست ... تري چشمانشان بايد بهم گره بخورد
نميدانست نفس هايشان... حال دلشان. بي هم نبووود!!
نوشته:قاصدک
اما حرف خودم:
این روزا که خودمم حال دلم رو نمیفهمم قاصدک عزیزم با نوشته هاش حرف های دلمو میگه...
حرف هایی برای بیانشون دنبال کلمه میگردم اما پیدا نمیکنم....
هیچ چیز برایم معناندارد
این روزهامدام من بغض می کنم وآسمان هم گاهی گریه...
شب...
شب تنهاخدا هست ومن..آسمان وستاره ها..
این شب ها آسمان پراز ستاره است
ستاره هایی که هرکدامشان شبی ست!!
ومن به قدر همین ستاره ها ازتو دورم...دور!
ثانیه به ثانیه ،لحظه ها را می شمارم
لحظه هایی که بدون تو در این هوانفس می کشم
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تونیست..!
هرچه این لحظه ها را می شمارم کم نمی شود که نمی شود!
این روز ها کارم همین است...شمردن لحظه ها
وآرزو اینکه کاش ستاره ها شبی کم شوند تا شاید من به تو نزدیک تر شوم...
میان ساعت ها ولحظه هایی که خدا را احساس میکنم
ودر گوش خود پچ پچ میکنم!!!
شروع به شمردن میکنم..روزهایی را که بدون تو وبه دور از قکر تو زیسته ام....
ابلیس هایی را که در درونم پرورش یافته اند!!
به عددی می رسم که آشنایی نزدیکی با بی نهایت دارد...
اینجا چیزی گمنام نیست!!
هیچ چیز..!!
تنها منم که گمنام شده ام..!!
میان تعلقات وابستگی هایم...میان فاصله ای که از تو گرفته ام!!!
قدم از قدم بر میدارم وسرم را پایین می اندازم تا مبادا خیره گی چشمان سبزت مرا از پای در بیاورد...!!!
قدم هایم سست تر میشود ودلم بیقرارتر..آواره میشوم میان این خاکریزه ها..
میان صداقت سکوت اینجا...میان احساس با تو بودن..
کنارم قدم از قدم بر میداری ودستانت را حلقه میکنی تا مبادا به غیر از تو به کسی دیگری تکیه کنم...
با نگاهی که عاشقانه ها از آن سر چشمه میگیردوبا لبخندگی که دلم را دیوانه وچشمانم را ابری میکند به من خیره میشوی ...
میگویم:بهشت وعده داده ی تو همین جاست...
می دانم بد کرده ام
گناه کرده ام می دانم!!!!
اصلا تو با من چکار میکنی...من که دیوانه توام..بامن که پشیمانم چکار میکنی؟!
چه میکنی که این دیوانه دگر در فکر شفا نیست!!!
تو حرف ها وبهانه گیری هایم ..شرمندگی ودلتنگی هایم را هم همه را از بر شده ای
اما باز گوش می دهی وچیزی به رویم نمی آوری ..!تا آرام شوم..!!!
"اما همه چیز همیشه با تو آرام است"
حرف هایت تنها پناه من است..
دستانت را بر روی سرم میکشی وصدای عاشقانه های دلت را میشنوم وقتی سرم را در آغوشت میگیری ومیگویی:
"آرام باش طفل شیتون قلب بیقرارم.."
وقتی از مادری میشنوم که به دنبال گره زدن واژه انتظار برای دیدن مهدی وحمید وعلی اش هست...
وقتی از چشمان هدیه شده همت ودستان قطع شده خرازی میگویند...
بلند میشوم تا نماز عشق بخوانم...
تا بهانه ای شود برای اینکه به پاهایت بیوفتم...
بهنه ای شود برای بوسیدنپاهایت واز تو بخواهم که مرا ببخشی...
مرا که سالهاست به دور از فکر تو زیسته ام وتو با فکر من نفس میکشیدی...
پادرمیانی کنی میان منو فرشته هایت...
سرم را بر روی شانه هایت میگذری ومرا دعوت میکنی که برگردم:
بهبرگردم به خویشتن...به خودم...!!!
اینجا سه راهی شهادت ...
تنها من هستم و...تو... آسمان و...نور..احساس عاشقی..!!
میان این حال خوب دلم با خودم فریاد میزنم ومیگویم:
معبود ومعشوق وهستی من...
مرا دیوانه ترم کنم...
دلم را در بند کن!!
باید که خداحافظی کنم وکوله بارم راببندم...
اما من به تو سلام میکنم...
سلام....
من اینجا میان این خاکریزه ها و...دلم را جای میگذارم...
وابستگی هایم را میان سیم خار دار ها به قفس میکشم
وقدم از قدم بر میدارم ودر گوش خود پچ پچ میکنم...
نه دلی دارم برای رفتن..
ونه....
انگار دلم نای چیدن کلمات را کنار هم ندارد!!!!
انگار غرورم هم حریف دل پر از دیوانگی ام نمیشود..!!!
آهی دل حواست هست که کمر غرورم راخم کرده ای!؟
حواست هست که امروز چه کرده ای؟؟؟
حواست هست که چشمانم عزیزترینم (مهسایم)رابارونی کرده ای؟؟
آری میخواهم برملایت کنم...!!!!
یادت هست؟؟
تا چنددقیقه قبلش دفتر را روی سرت گذاتشته بودی از شیطونی...
چه شد؟؟؟
چراوقتی پاهایم را از دفتر بیرون گذاشتم فروریختی وهوای باریدن کردی؟؟؟
انگار حواست نبود؟؟؟
میخواهم برملایت کنم !
آهای دل...
امروز وقتی از دفتر انجمن بیرون زدم انگار پای دلم لغزید وفرو ریخت..!!!!!صدای تکه تکه شدنش گوشم راکر میکرد..!!!
دنبال بهونه بود برای باریدن...!!!
عزیزترینم تنها پرسید چی بود حرف نگفته دلت...؟؟؟!!!!!
به چشمانش که معصومیت از آن می بارد خیره شدم و وقتی خیسی چشمانم را حس کردم نگاهم رادزدیدم..!!!!!!
سرم را روی شونه هایش گذاشت وبی اختیار می باریدم...اصلا انگار نه انگار که وسط حیات دانشگاهم...!!!
سرم را بلند کردم:
شنیده ام میگویند:هروقت گریه میکنی اونی که آرومت میکنه دوست داره اما اونی که باهات گریه میکنه....
ع......................ا..................ش....................ق.......................ت................ه
چشمان زیبا ومعصوم مهسام..عزیزترینم..نفسم..عشقم و....خیس بود!!!
وقتی سرم روی شونه هاش بود خیس شد...!!!
دیگه تاب نیاوردم..این بار صدای فرو ریختن قلبم را اما با تخریب بیشتر باز احساس کردم...!!!
عزیزترینم...نفسم..عشقم...مهسای من:
ببخش...!!!اگر همون موقع نگفتم چرا که تاب دیدن نگاه معصومانه ات رانداشتم...
بهترینم تو بهترین هدیه ای که خدا به من داده...!!!!
این روزها حال دلم پریشان است
آشوب است
بیا واین بار سکوتت را بشکن
تاشاید سامان بگیرد...
مهسای عزیزم...
این روزها توی حال وهوای ابری دلم تنها نقش چشمان معصومت وگرمی نگاهته که ارومم میکنه...
عزیزترینم...
منو ببخش...
منو بابت همه چی ببخش...
اگه صدام رفت بالا...اگه از کوره در رفتم...واگه...
مهسای عزیزم:
سر روی شونه هات میذارم تا که گریمو نبینی...
نمی خواستم که برنجی...نمی خواستم که ببینی...
گریه های بی صدامو...اشک های بی انتهامو...
دونه دونه پس می گیرم...
با تو من نفس میگریم...
بازهم نقش نگاه معصومانه ات در قلبم
چشمان سبزی که معصومیت از آن سرچشمه میگیرد
گلویم بدجورهوایی ایست
باتو یابی تو
فرقی نمیکند!
بی قرارم...
بی قرار تو وحرف هایت...تکیه گاه های من!
کتابت را میگشایم وحرف هایت را میخانم
اقراباسم ربک...
میخوانم تا عاشقانه هایت را دورن قلبم زمزمه کنی
دیوانه ترمیشوم
به دیوانگی من میخندی
ومن باخنده های توعاشق تر مشوم
میگویم بخند..
خنده های تومرا شفامیدهد...دیوانه ترم میکند
وتوباز میخندی ومن دیوانه بار میبارم
دستهایم را میگیری وسرم را روی شانه هات میذاری ومیگویی:
آرام باش..آرام باش کودک شیتون قلب بی قرارم...!
ومن دیوان تر میشوم چون عاشق تر میشوم...
وتو خوشحال از دیوانه شدنم
چراکه سالهاست منتظر عاشق شدنم هستی
باخودمیگویم دیوانگی بهترین هدیه ایست که من داده ای...
بامن چه کرده ای که سکوت تمام وجودم را فرا گرفته است
بامن چه کرده ای که گم شده ام در این سکوت پر از هیاهوی دلم
بامن چه کرده ای حضرت معشوق
دوستانم کم شده اند
حرف هایم همه نا تمام...
وقتی حرف میزنم نمی شنوند
انگار دهانی نیستم برای این گوش ها
در جمع سکوت میکنم وآرام گوشه ای مینشینم که نشود از تو بگویم آنها بخندند
نه اینکه تورامسخره کنند
نه
میترسم بگویند جوان۲۱ساله وچه به این حرف ها
آنها نمیدانند
باور ندارند که من تنها اسیر توشده ام
تو وچشمان سبزت
نمی دانن که توبرایم عاشقانه؛عاشقانه میگویی
ومن دیوانه وار؛دیوانه ات میشوم
پریشان میگویم
خوب میدانم
چراکه وقتی حال دلم خوب است پریشان میگوییم.
موسی به طور میرود...
فاطمه (س) به خانه علی(َع)...
ابراهیم با اسماعیل به قربانگاه....
محمد(ص)با علی(َع) به غدیر....
وحسین با هستیش به کربلا.....
دخترکی با رنگ چشمان تو
بارنگ چشمانی که دلم را دیوانه میکند!
چشم هایم را به چشم هایش دو خته ام وهر دم ارزو میکردم...
کاش...
چشم های تو بودن این چشم ها...
با اوبازی میکنم اما تمام حواسم پیش چشمان توست!
چشم هایی که دلم را دیوانه میکند...
اولین سالیه که عاشق بارونم...
اولین سالیه که عاشق فصل عاشقی....پاییزم!
امسال اولین سالیه که عاشق توام...
اولین سالیه دست های تورا میگیرم وزیر بارون عاشقانه قدم میزنم....
اولین سالیه که توی فصل عاشقی کنارتم....!
اولین سالیه که....
كودك بلندترگفت:"خدايا بامن صحبت كن"وآذرخش درآسمان غريد.ولي كودك متوجه نشد.
كودك فريادزد:"خدايا يك معجزه به من نشان بده"ويك زندگي متولد شد.ولي كودك نفهميد.
كودك درنااميدي گريه كرد وگفت:"خدايامرالمس كن وبگذارتورابشناسم"
پس خدانزدكودك آمد واورالمس كرد.ولي كودك بال هاي پروانه راشكست ودرحالي كه خدارادرك نكرده بود از انجا رفت.
چون تو به من امید می دی
نوشته هامو می گیری
جاش کاغذ سفید می دی
شعرامو از بر می خونی
برای هرکی عاشقه
شروع یک قصیده رو
به قلب من نوید می دی
من عاشق یکشنبه هام
چون باتو تنها می مونم
ترانه های خوبم و
تو خلوت تو می خونم
بهت می گم که قلب من
فقط واسه تو می زنه
یک کمی اغراق می کنم
این و خودم خوب می دونم
دوشنبه ها رو دوست دارم
چون روزِ دیوونگی
عقل و با دست پس می زنم
اینم یه جور زندگیه
عاشق اون میشم که خوب
دیوونه بازی بلده
بردن و هیچ دوست نداره
عاشق بازندگیه
سه شنبه ها رو دوست دارم
چون عشقمو پس نمی دی
اون قلب پر محبت و
دیگه به هیچ کس نمی دی
دستمو تو دست می گیری
برام لالایی می خونی
غصه هاتو به حسِ من
تا جایی که هست نمی گی
چهارشنبه ها رو دوست دارم
چون تو به من زنگ می زنی
به تیرگی های دلم
آبیِ کمرنگ می زنی
با اون صدای مهربون
اول بهم سلام می دی
به شیشه های فاصله
یکی یکی سنگ می زنی
پنج شنبه ها رو دوست دارم
چون دیگه غمگین نمی شی
دلواپسِ رهایی از
حرفای سنگین نمی شی
یه شاخه گل برات بسه
تا بدونی دوست دارم
در به درو خرابِ اون
گل های رنگین نمی شی
جمعه دیگه نهایتِ
باید که عشق و بردارم
بعد یه هفته عاشقی
عشق و تو دستِت بزارم
بهش بگم اون روزا رو
با این یکی جمع بکنه
بعدش خودش می فهمه که
هفت روزِ که دوسش دارم
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
باران ابهت اشکهایم راپاک کرد
وسرخی گونه هایم را
به حساب روز گارریخت؟
چراگریه کنم وقتی او
بغض عروسکی داردوهمیشه
این منم که بایدقطره قطره بمیرم؟
چراگریه کنم وقتی
بربلندای ساده زیستن
زیر پاله شده ام؟
چراگریه کنم وقتی
باد بوی گریه داردوبرگ بوی مرگ!
چراگریه کنم وقتی
عاشق شدن رابلدنیستم
تابه حرمت اندک سهم ازتو
اشک بریزم؟!